مطالب ویژه

دو پنجره توی یک دیوار سنگی.. دو تا پنجره اسیرن دو تا خسته دو تا تنها.. یکیشون تو یکیشون من دیوار از سنگ سیاهه.. سنگ سرد و سخت...

ادامه مطلب

گفتی بارانم گفتی بارانم من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها یک عالم گله و خدایی بی ادعا گم شده بودم میان دیروز و فردا تا تو را...

ادامه مطلب

تو به من خندیدی تو به من خندیدی و ندانستی من به چه دلهره سیب را از باغچه همسایه دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب...

ادامه مطلب

زندگی بافتن یک قالی است زندگی بافتن یک قالی است نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی نقشه را اوست که تعیین کرده است تو در این بین فقط میبافی...

ادامه مطلب

عشق.... قدرتمندان عشق را ساختند، تا دیگران استفاده کنند .  ضعیفان عشق را ساختند، تا ظلم بالاسری ها را تحمل کنند . اغنیا...

ادامه مطلب

دو پنجره

دسته : حرف های خودمونی

توی یک دیوار سنگی.. دو تا پنجره اسیرن

دو تا خسته دو تا تنها.. یکیشون تو یکیشون من

دیوار از سنگ سیاهه.. سنگ سرد و سخت خارا

زده قفل بی صدایی.. به لبای خسته ی ما

نمی‌تونیم که بجنبیم.. زیر سنگینی دیوار

همه ی عشق من و تو.. قصه هست قصه ی دیدار

همیشه فاصله بوده.. بین دستای من و تو

با همین تلخی گذشته.. شب و روزهای من و تو

راه دوری بین ما نیست.. اما باز اینم زیاده

تنها پیوند من و تو.. دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم.. زنده هستیم تا اسیریم

واسه ما رهایی مرگه.. تا رها بشیم می‌میریم

کاشکی این دیوار خراب شه.. من و تو با هم بمیریم

توی یک دنیای دیگه.. دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها.. درد بیزاری نباشه

میون پنجره‌هاشون.. دیگه دیواری نباشه

«اردلان سرفراز»

گفتی بارانم

دسته : حرف های خودمونی

گفتی بارانم

من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها

یک عالم گله و خدایی بی ادعا

گم شده بودم میان دیروز و فردا

تا تو را یافتم.. با تو خودم را یافتم

صدایت در گوشم پیچید

نگاهت در چشمانم نقش بست

نشان دادی به من آنچه بودم

آری، با تو رسیدم من به اوج خودم

نامم را خواندی.. گفتی بارانم

بارانی شد دل و چشمانم

آری بارانی شدم تا ببارم

اما ای کاش بدانی تویی آسمانم

بی تو نه معنا دارد باران

نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان

ای که شبیه تر از خود به منی

بگو تا آخر راه با من هم قدمی

«فریده سلیمانی»

تو به من خندیدی

دسته : حرف های خودمونی

تو به من خندیدی

و ندانستی من

به چه دلهره سیب را از باغچه همسایه دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی

خش خش گام تو تکرار کنان

می‌دهد آزارم

و من!

غرق این پندارم که چرا باغچه ی خانه ی ما

سیب نداشت

« حمید مصدق »

زندگی بافتن یک قالی است

دسته : حرف های خودمونی

زندگی بافتن یک قالی است
نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده است
تو در این بین فقط میبافی
نقشه را خوب ببین !!!
نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند…………………….

عشق….

دسته : حرف های خودمونی

قدرتمندان عشق را ساختند، تا دیگران استفاده کنند .

 ضعیفان عشق را ساختند، تا ظلم بالاسری ها را تحمل کنند .

اغنیا عشق را ساختند، تا فقرا محتاج بمانند .

فقرا عشق را ساختند، تا زنده بمانند .

 عاقلان عشق را ساختند، تا دیوانگان را با آن خطاب کنند .

دیوانگان عشق را ساختند، تا عاقلان را مسخره کنند .

پسرها عشق را ساختند، تا سرپوش هوس هایشان کنند .

دخترها عشق را ساختند، تا آن را برای خود قفس کنند .

و انسان ها عشق را ساختند، تا وجه تمایزی با حیوان کنند

جملاتی کوتاه اما ………

دسته : حرف های خودمونی

اگه یه روزی حس کردی دنیا و آدماش به تو اخم کردن ، دلیلشو تو لبهای بدون لبخند خودت جستجو کن

……………………………

دکتر شریعتی : مادرم میگفت:

عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب

اما هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب
عاشقی نکرده ام

****************

اگه یه روز چشاتو باز کردیو خودتو توی یه کوره دیدی سعی کن پخته بیرون بیایی وگرنه سوختنو همه بلدن

****************

فکر تنهایی نباش ، تنهایی خودش تنهاست ، تنها به فکر کسی باش که بی تو تنهاست

****************

اگه یه روز چشاتو باز کردیو خودتو توی یه کوره دیدی سعی کن پخته بیرون بیایی وگرنه سوختنو همه بلدن

جملاتی کوتاه اما……

دسته : حرف های خودمونی

  1. دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به  آسمان دعا می کنند.
  2. خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم راتوانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن.
  3. وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

جملاتی از کوروش کبیر

چشم من حرمت اشکاتو نگه دار

دسته : حرف های خودمونی

چشم من حرمت اشکاتو نگه دار

میدونی چند تا غروبو گریه کردی؟؟؟؟؟؟

قطره قطره آب شدن ثانیه هامون

قد لحظه های خوبو گریه کردی

هنوزم یکی نشسته روی ابرا

نگران کفترای یا کریمه

دیگه وقت خنده های بی بهونس

چشم من گریه نکن خدا کریمه

زندان تن

دسته : حرف های خودمونی

زندان تن

 آن گاه که درون فریاد بر می آورد، لب از سخن فرو بستن بسیار سخت است و تحمل آن مشکل!

و آن گاه که انسان احساس می کند که ادای زنده بودن را در می آورد، زیستن بسیار سخت تر و مشکل تر!

مگر زندگی چیست؟

زندگی شعر است، سرود است، سرودی و ترنمی

غزلی، قصیده ای

حرف های خودمونی

دسته : حرف های خودمونی

با همه ی بی سروسامانی ام

باز بدنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

درپی ویران شدنی آنی ام